مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

152

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكومت نشسته بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه بدور در مسند حكومت نشسته بود . پس شوهر خود ، قمر الزمان را بخاطر آورده و از آنچه در آن مدت گذشته بود ، يادش آمد . پس آب از ديده بريخت و اين ابيات برخواند : ما دگر كس نگرفتيم بجاى تو نديم * اللّه اللّه تو فراموش مكن عهد قديم باغبان گر نگشايد در درويش بباغ * آخر از باغ بيايد بر درويش نسيم گر نسيم سحر از كوى تو بادى آرد * جان‌فشانيم بسوغات نسيم تو نه سيم چون ابيات بانجام رسانيد ، قصد اداى فريضه كرده ، از جاى برخاست . ليك در همان هنگام ، حيات النفوس به نزدش آمد و در دامنش آويخت و با او گفت : يا سيدى آيا از پدرم شرم ندارى كه بجاى تو چندين نيكوئى كرد ؟ چون ملكه بدور اين بشنيد ، بنشست و به او گفت : چه بود اينكه تو گفتى ؟ حيات النفوس گفت : سخن من اينست كه من كسى چون تو نديده‌ام كه بخويشتن مغرور باشد . مگر همه‌كس كه خوبروست ، بدينسان مغرور است ؟ و من اين سخن از بهر آن نگفتم كه در من رغبت كنى . بلكه از ملك آرمانوس بر تو هراس كرده‌ام . اين سخن گفتم از آن‌كه او را قصد اينست كه اگر تو با من ازدواج نكنى ، مملكت از تو بازستاند و از بلاد خود ، روانه‌ات كند . و بسا هست كه خشمگين گشته ، ترا بكشد . من اى خواجه بر تو رحمت آورده ، پند بگفتم . و گرنه آن كن كه خود دانى . چون ملكه بدور اين سخن بشنيد ، سر پيش افكنده ، در كار خود حيران شد و با خود گفت : اگر مخالفت كنم ، هلاك خواهم شد و اگر اطاعت كنم ، برسوائى اندرم . و لكن به از اين نيست كه راز خود با اين دختر آشكار كنم . از آن‌كه ملك